کمد جوراب های یک فیلسوف

فلسفه زندگی یه لنگه جوراب چیه ؟ اینجا جوابش پیدا میشه .

اول از همه بگم که باید موقع ورود به اینجا همه ی سیگار ها ، پیپ ها ، گیلاس ها ، پایپ ها ، وافور ها دم در شکسته بشه !

یه فیلسوف واقعی از این چیز ها استفاده نمی کنه .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:1 توسط زهرا|

به نظر من بهشت یه بازار بی نهایت پهناوره و یه کارت اعتباری با موجودی نامحدود ...

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 0:17 توسط زهرا|

ساعت یک روز جمعه به خاطر جبر و التزام ( این کلمه ی جبر و التزام رو سرسری نگیرید ! هم مجبور شدم و هم چیز هایی رو که می خواستم بخرم شدیدا لازم داشتم ) راهی بازار شدم .

حالا بماند که هیچ شیر پاک خورده ای ، روز جمعه ؛ اون هم جمعه ای که دو روز قبلشم تعطیل بوده ؛ وسط ظهر نمیره مغازه اش رو باز کنه , و من با بدبختی وسایلی که می خواستم رو پیدا کردم .

موقع برگشتن توی راه یه ماشین جلو پام ترمز زد پرسید : ببخشید تعویض روغنی کجاست ؟

منم که نمی دونستم گفتم : نمی دونم !

همچین منو چپ چپ نگاه کرد که واسه یه لحظه می خواستم بهش بگم : غلط کردم دفعه ی بعد حتما آدرس تعویض روغنی های تهران و حومه رو حفظ می کنم و بر اساس ترتیب حروف الفبا براتون قراءت می کنم .

آخه یکی نیست بگه منی که صلات ظهر ، توی گرما دارم پیاده میرم مرض ندارم که ! حتما ماشین ندارم که پیاده میرم ، اونوقت آدمی که ماشین نداره واسه ی چی باید آدرس تعویض روغنی بلد باشه ؟ هان ؟ واسه ی چی آخه ؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 0:56 توسط زهرا|

بعد شش سال دنبال یه کتاب گشتن چاپ جدید اون رو با بدبختی توی نمایشگاه پیدا می کنی ، خوش و خندون می رسی خونه می فهمی چاپ جدید از چاپ قدیم یازده صفحه کمتر داره ؛ سعی می کنی با این کمبود کنار بیای و شروع به خوندنش می کنی و به صفحه یکی مونده به آخر میرسی که ...



... که یکهو میبینی صفحه آخر کتاب نیست !




پ.ن : آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 20:43 توسط زهرا|

فکر کنم دو تا یاکریم دارن بالای پشت بوم خونه ی ما لونه می سازن ...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:45 توسط زهرا|

اردیبهشت رو دوست دارم

میشه گفت از بهترین ماه های سال و بهترین ماه فصل بهار هست . نه مثل خرداد شل و یه ور و منتظر تابستونه و نه مثل فروردین تند و تیز و عجوله !

کلا خوبه

تازه توی این ماه تقریبا همه ی درخت ها و گیاه ها نیمه ی گمشده شون رو پیدا کردند و دیگه لازم نیست روزی سه چهار مرتبه آنتی هیستامین بالا بندازی .

گفتم که ، کلا ماه خوبی هست .

اصلا ماهه !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 23:3 توسط زهرا|

همین که خواهرت واسه خاطر تو ساعت یک نصف شب ، بزنه زیر رژیم اش و نیمرو درست کنه تا با هم بخورید ؛ یعنی خوشبختی دیگه ...!





پ.ن  : تولد عید شما مبارک !

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 1:46 توسط زهرا|

اگه با فرد آرایشگری اونقدر آشنا هستید که در پاسخ به سوال " چطور بزنم ؟ " ، بتونید با اعتماد کامل بگید : هر جور که به نظرت بیشتر بهم میاد !




خوب شما شخص بسیار بسیار خوشبختی هستید !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 23:37 توسط زهرا|

فقط ده روز از سال مونده ، حتی کمتر !

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 17:53 توسط زهرا|

من انقدر از این نقل بزرگ خوشمزه ها خوشم می یاد !


http://mani-nuts.com/content/uploads/Products/121/IMG_0620.jpg01.jpg



با یه دونه اش راحت میشه دو تا لیوان چایی خورد ، دیگه نه لازمه هی به خودت زحمت بدی واسه هر یه قلپ چایی بری سمت قندون و نه کسی به خاطر زیاد قند خوردن می تونه شماتت ات کنه !

فقط کافیه یه دونه برداری و بزاری گوشه ی لپ ات ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 16:47 توسط زهرا|

از آدمایی که شیر آب رو محکم می بندند ، متنفرم

از تیوب خمیر دندون ، متنفرم

از در شیشه های مریا ، متنفرم

از کمربند ایمنی ، متنفرم

از نوشتن ، کشیدن ، امضا کردن و یا هر چیزی که به قلم دست گرفتن مربوط باشه ؛ متنفرم !



همه ی این ها به این دلیله که دست چپم ضرب دیده و الان توی آتل هست !

اما هیچ کدوم از مورد های بالا اونقدر من رو نمی چزونه که وقتی یه نفر من رو میبینه واسه همدردی بهم میگه :

حالا خوبه دست چپته !


نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 23:9 توسط زهرا|


آخرين مطالب
» آتیش داری؟
» نظر شما چیه ؟
» مردم اصلا اعصاب ندارن !
» اعصاب ندارم !
» فکر کنم
» یک تمجیدیه ی کوچولو موچولو از اردیبهشت
» از خوشبختی های ریز زندگی _ 2
» یکی از خوشبختی های ریز زندگی _۱
» بهار داره میاد ؛ همه رو خبر کنید . . .
» فقط موندم با این سابقه ی چای خوردنم چرا انقدر دیر کشفش کردم ؟!
Design By : Pars Skin