کمد جوراب های یک فیلسوف

فلسفه زندگی یه لنگه جوراب چیه ؟ اینجا جوابش پیدا میشه .

اول از همه بگم که باید موقع ورود به اینجا همه ی سیگار ها ، پیپ ها ، گیلاس ها ، پایپ ها ، وافور ها دم در شکسته بشه !

یه فیلسوف واقعی از این چیز ها استفاده نمی کنه .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:1 توسط زهرا|

گویا گارانتی خانواده ی ما در حال اتمام است 

.

.

.

دست برادرم هم شکست .

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 18:58 توسط زهرا|

آیا نگران معضل گرسنگی در جهان هستید ؟

دیگر نگران نباشید !

کافی است به هر گرسنه یک رژ لب داده و از او بخواهید تا آن را بر لب بزند .

سیل غذا و نوشیدنی است که پس از استعمال ماتیک به طرفش سرازیر خواهد شد .

 

صرفا به این دلیل که گند بزند به رژ و ماتیک و اینها ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 17:55 توسط زهرا|

یه وقت هایی هم هست که وسط شهریور ماه ، توی شهری که حتی وسط زمستون هم بارش زیادی نداره ، دلت هوس برف می کنه ؛ اون هم برف زیاد !

اونقدر زیاد که بلند بشی و بری دست تک و توک بچه های فامیل رو بگیری و بی توجه به غرولند های مامان و بابا هاشون ببریشون توی کوچه .

ببریشون توی کوچه و آدم برفی بسازید ،یه آدم برفی شاد و شنگول عینکی !

همین جور که آدم برفی میسازی ؛ خاطره هم بسازی . یه خاطره خوب از یه روز برفی ، توی ذهن بچه ها
.

 

 

دل دیگه شهریور و دی ماه نمی شناسه .

فقط قبلش یه کم دکمه و مهره بریز توی جیبت با یه عینک ، آخه آدم برفی ات عینکیه .

لازم ات میشه .

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 20:43 توسط زهرا|

خیلی دوست دارم پنجره های خونه ام این مدلی باشه .

 

پ.ن : جدا چرا هیچ کارخونه ی در و پنجره سازی به فکر ساخت این مدل پنجره ها با قالب متناسب آپارتمان های امروزی نمی افته ؟

به خدا پول توشه !!!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 1:50 توسط زهرا|

کافی است پایتان پیچ بخورد تا شیوه ی راه رفتن شما از " مثل آدم راه رفتن " به چیزی میان پرش و خزش تغییر ماهیت بدهد ...

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 20:1 توسط زهرا|

به نظر من بهشت یه بازار بی نهایت پهناوره و یه کارت اعتباری با موجودی نامحدود ...

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 0:17 توسط زهرا|

ساعت یک روز جمعه به خاطر جبر و التزام ( این کلمه ی جبر و التزام رو سرسری نگیرید ! هم مجبور شدم و هم چیز هایی رو که می خواستم بخرم شدیدا لازم داشتم ) راهی بازار شدم .

حالا بماند که هیچ شیر پاک خورده ای ، روز جمعه ؛ اون هم جمعه ای که دو روز قبلشم تعطیل بوده ؛ وسط ظهر نمیره مغازه اش رو باز کنه , و من با بدبختی وسایلی که می خواستم رو پیدا کردم .

موقع برگشتن توی راه یه ماشین جلو پام ترمز زد پرسید : ببخشید تعویض روغنی کجاست ؟

منم که نمی دونستم گفتم : نمی دونم !

همچین منو چپ چپ نگاه کرد که واسه یه لحظه می خواستم بهش بگم : غلط کردم دفعه ی بعد حتما آدرس تعویض روغنی های تهران و حومه رو حفظ می کنم و بر اساس ترتیب حروف الفبا براتون قراءت می کنم .

آخه یکی نیست بگه منی که صلات ظهر ، توی گرما دارم پیاده میرم مرض ندارم که ! حتما ماشین ندارم که پیاده میرم ، اونوقت آدمی که ماشین نداره واسه ی چی باید آدرس تعویض روغنی بلد باشه ؟ هان ؟ واسه ی چی آخه ؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 0:56 توسط زهرا|

بعد شش سال دنبال یه کتاب گشتن چاپ جدید اون رو با بدبختی توی نمایشگاه پیدا می کنی ، خوش و خندون می رسی خونه می فهمی چاپ جدید از چاپ قدیم یازده صفحه کمتر داره ؛ سعی می کنی با این کمبود کنار بیای و شروع به خوندنش می کنی و به صفحه یکی مونده به آخر میرسی که ...



... که یکهو میبینی صفحه آخر کتاب نیست !




پ.ن : آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 20:43 توسط زهرا|

فکر کنم دو تا یاکریم دارن بالای پشت بوم خونه ی ما لونه می سازن ...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:45 توسط زهرا|

اردیبهشت رو دوست دارم

میشه گفت از بهترین ماه های سال و بهترین ماه فصل بهار هست . نه مثل خرداد شل و یه ور و منتظر تابستونه و نه مثل فروردین تند و تیز و عجوله !

کلا خوبه

تازه توی این ماه تقریبا همه ی درخت ها و گیاه ها نیمه ی گمشده شون رو پیدا کردند و دیگه لازم نیست روزی سه چهار مرتبه آنتی هیستامین بالا بندازی .

گفتم که ، کلا ماه خوبی هست .

اصلا ماهه !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 23:3 توسط زهرا|


آخرين مطالب
» آتیش داری؟
» سایه ی سنگین گچ بر روی خانواده اکبری
» از مشکلات زنانگی ...
» من و دلم و برف
» رنگ های شیشه ای
» اندر مصائب پیچ
» نظر شما چیه ؟
» مردم اصلا اعصاب ندارن !
» اعصاب ندارم !
» فکر کنم
Design By : Pars Skin