X
تبلیغات
کمد جوراب های یک فیلسوف

کمد جوراب های یک فیلسوف

فلسفه زندگی یه لنگه جوراب چیه ؟ اینجا جوابش پیدا میشه .

اول از همه بگم که باید موقع ورود به اینجا همه ی سیگار ها ، پیپ ها ، گیلاس ها ، پایپ ها ، وافور ها دم در شکسته بشه !

یه فیلسوف واقعی از این چیز ها استفاده نمی کنه .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:1 توسط زهرا|

1 _ دو چشم ضعیف عینکی

2 _ یک دست چپ که انگشتانش به خاطر نحوه اشتباه به دستگیری مداد دارای انحراف هستند

3 _ یک ستون فقرات کج به خاطر حمل ده کیلو بار ( یا حتی بیشتر ! ) به طور روزانه

4 _ اعصابی خراب

5 _ توانایی خواندن و نوشتن

6 _ توانایی جمع و تفریق اعداد

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 23:51 توسط زهرا|

روز هایی هست که بی خود و بی جهت آتیش می گیری . بی خود و بی جهت که می گویم یعنی : می روی سراغ کشو وسایل آرایش ات ( حالا اگر مرد باشی جعبه ابزارت ، فرقی ندارد ) دنبال قیچی ای ، ناخن گیری ، انبر دستی ای ( در جعبه ابزار آقایان ) خلاصه هر چیزی که تو چپ دست را به گریه بیاندازد موقع استفاده از آن !

همین کافی است برای آتش گرفتن ، که بگویی گور پدر هرچه تحصیلات آکادمیک است ؛ تخیل می کنی که بله ، می روم تولیدات وسایل مختص چپ دستان می زنم ؛ نه فقط قیچی و انبر دستی و درباز کن ( که فقط خدا می داند چقدر دلت لک زده برای باز کردن در کنسرو بدون ژانگولر ) تولید می کنی که حتی می روی سراغ تولید وسایلی مخصوص تر ؛ می روی سراغ تولید ویالون برای چپ دست ها . به درک که در ارکستر ها چشم چپ ویالون زن های راست دست و چشم راست ویالون زن های چپ دست کور می شود . می توانند این دو گروه را جدا از هم بنشانند ؛ راست ها جدا ، چپ ها جدا . به هر حال از دست گرفتن چیزی به ظرافت آرشه با دستی که توانایی گرفتن بیل از ظریف ترین کار های آن هست که بهتر است ...

... خلاصه با این افکار حالت کمی جا می آید . یادت می افتد برای شام هنوز چیزی درست نکردی ، می روی سراغ غذا درست کردن ؛ پیاز را که سرخ کردی می خواهی که رب را هم بریزی که می فهمی رب تمام شده !!

و تو میمانی و قوطی رب پلمپ و آتشی که دوباره جان می گیرد ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:22 توسط زهرا|

معلم تست ادبیات از دستم شاکی شده بود چرا درصد های ادبیاتم کم شده ؟!

روم نشد بگم سرجلسه سنجش آبریزش بینی ام عود کرد و من بودم و سه تا برگه دستمال کاغذی

و برنامه ریزی برای استفاده بهینه از اون ها عملا زمان پاسخ دهی به سوالات ادبیات عمومی رو ازم گرفت ...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 5:21 توسط زهرا|

میان روانشناسی و ادبیات مانده ام ...

زمانی عشقی که به روانشناسی داشتم ( از ده سالگی ) باعث شد عشق دیگرم گرافیک را ترک کنم .

حالا از آن عشق چیزی نمانده ( نفرتی هم نیست و این کار را سخت تر می کند )

از طرفی ادبیات را دوست دارم اما فضای اش را نه ...



پ.ن : یحتمل بروم همان روانشناسی !

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 22:4 توسط زهرا|

کنکور برای من همیشه امری غیر قابل درک بود . فی الواقع برای منی که هرگز جز شب امتحان درسی را حاضر نکرده ام ، این کار که از یک سال و نیم قبل شروع به آمادگی برای یک امتحان کنم بیشتر شبیه به هذیان است تا حتی یک جوک !

همین جا اعتراف می کنم که اگر دلخوشی های کوچکی مثل دست انداختن معلم های تست یا پیدا کردن تک بیت های قشنگ از دل تست های ادبیات نبود ؛ نه رفتن به کلاس تستی بود و نه زدن تست ادبیاتی . ( واج آرایی حروف ت و س و ن در این پاراگراف کاملا مشخص است ! )



و حالا ای غول بزرگ کنکور من از همین جا از تو به خاطر ریز دیدن و حتی ندید انگاشتن ات از تو معذرت خواهی می کنم .


شب به خیر و خوب بخوابی ...

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 3:25 توسط زهرا|

به ترانه های شیرین ، به بهانه های رنگین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 19:52 توسط زهرا|

بعد از سه ماه عضویت در ف*یس بوک به این نتیجه رسیدم که :

لایک در ف*یس بوک حکم لبخند در یک مهمونی رسمی رو داره ، زدنش به طور حتم به معنی اعلام رضایت نیست .

می تونه به معانی زیر باشه :

1 - برو بابا

2 - چرا نمی بندی

3 - کی اینو اینجا راه داده ؟

4 - دستم برسه به گردنت ، خفت می کنم !

5 - خفه شو !

6 - این چرت و پرت هایی که میگی ، یعنی چی ؟

7 - من اینجا چی کار می کنم ؟

8 - و . . .

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1392ساعت 18:49 توسط زهرا|

تنها خوبی تست ادبیات زدن رو به رو شدن با این جور بیت ها است :
دلم گرفته از این روز ها ، دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 1:12 توسط زهرا|

خوب حالا که چی  ؟

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 22:31 توسط زهرا|

عجیبه ، ولی وقتی دقت می کنم ؛ می بینم :

من به هر کس علاقه مند شدم ، یه دعوای مفصلی باهاش در نهایت انجام دادم  . . .

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 23:2 توسط زهرا|


آخرين مطالب
» آتیش داری؟
» ماحصل دوازده سال درس خواندن من :
» آتش زیر خاکستر
» خیر سرم نور چشمی اش ، منم !
» چه کنم ؟
» برای غولی که جدی اش نگرفته ام
» هر طور که شده باید بعضی ها را دید !
» تجربه
» غرق شده در میان خروار ها تست
» اولین دیالوگ بعد از عضویت در فیس* *بوک و رفع هیجان اولیه :
Design By : Pars Skin