X
تبلیغات
کمد جوراب های یک فیلسوف
























کمد جوراب های یک فیلسوف

فلسفه زندگی یه لنگه جوراب چیه ؟ اینجا جوابش پیدا میشه .

اول از همه بگم که باید موقع ورود به اینجا همه ی سیگار ها ، پیپ ها ، گیلاس ها ، پایپ ها ، وافور ها دم در شکسته بشه !

یه فیلسوف واقعی از این چیز ها استفاده نمی کنه .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:1 توسط زهرا|

همین که خواهرت واسه خاطر تو ساعت یک نصف شب ، بزنه زیر رژیم اش و نیمرو درست کنه تا با هم بخورید ؛ یعنی خوشبختی دیگه ...!





پ.ن  : تولد عید شما مبارک !

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 1:46 توسط زهرا|

اگه با فرد آرایشگری اونقدر آشنا هستید که در پاسخ به سوال " چطور بزنم ؟ " ، بتونید با اعتماد کامل بگید : هر جور که به نظرت بیشتر بهم میاد !




خوب شما شخص بسیار بسیار خوشبختی هستید !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 23:37 توسط زهرا|

فقط ده روز از سال مونده ، حتی کمتر !

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 17:53 توسط زهرا|

من انقدر از این نقل بزرگ خوشمزه ها خوشم می یاد !


http://mani-nuts.com/content/uploads/Products/121/IMG_0620.jpg01.jpg



با یه دونه اش راحت میشه دو تا لیوان چایی خورد ، دیگه نه لازمه هی به خودت زحمت بدی واسه هر یه قلپ چایی بری سمت قندون و نه کسی به خاطر زیاد قند خوردن می تونه شماتت ات کنه !

فقط کافیه یه دونه برداری و بزاری گوشه ی لپ ات ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 16:47 توسط زهرا|

از آدمایی که شیر آب رو محکم می بندند ، متنفرم

از تیوب خمیر دندون ، متنفرم

از در شیشه های مریا ، متنفرم

از کمربند ایمنی ، متنفرم

از نوشتن ، کشیدن ، امضا کردن و یا هر چیزی که به قلم دست گرفتن مربوط باشه ؛ متنفرم !



همه ی این ها به این دلیله که دست چپم ضرب دیده و الان توی آتل هست !

اما هیچ کدوم از مورد های بالا اونقدر من رو نمی چزونه که وقتی یه نفر من رو میبینه واسه همدردی بهم میگه :

حالا خوبه دست چپته !


نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 23:9 توسط زهرا|

اون بیست و پنجم آذر متولد شده و من بیست و ششم آذر ؛ اون وقت هر بار که روز تولدش رو بهش تبریک میگم سریع میگه : مرسی ، ممنونم ، تولد شما هم مبارک !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 17:45 توسط زهرا|

نقشه ی ساختمون مدرسه ی دوران دبستانم رو خیلی خوب یادمه .

راهروی خیلی باریکی داشت ! ( فقط دو تا آدم بالغ لاغر می تونستن در کنار هم از اون راه پله استفاده کنند .)

هنوز هم بعد سیزده سال در حیرتم که اون راه پله وقتی صد و پنج تا بچه که با شنیدن زنگ خونه ( به آخرین زنگ مدرسه که زمان اتمام ساعات مدرسه رو اعلام می کرد ، زنگ خونه می گفتیم .) به طرف درب خروجی مدرسه حمله می کردند و حین خروج از هیچ جیغ و هوار و هول دادنی مضایغه ای نمی کردند ؛ چطور کشته ای نداد ؟




پ.ن : البته تا دلت بخواد دست و پای شکسته تحویل این مرز و بوم داد که اون موقع ها برای والدین مسائلی جزئی به حساب می اومدن و اهمیتی برای پیگیری نداشتند .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 18:22 توسط زهرا|

خیلی دلم می خواد به این آدما که چپ میرن راست میان ، هی میگن " با کیا شدیم 75 میلیون ؟! " بگم : با هفتاد و چهار میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگه مثل خود تو !

" تو " ی آخر جمله رو هم جوری تلفظ کنم که کاملا بفهمه از میون همون هفتاد و پنج نفر اون از همه مزخرف تره !!!


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 13:56 توسط زهرا|

شروع می کنم به نوشتن ، شروع می کنم به نوشتن و از چیزی می نویسم که هنوز نمی دونم چیه .

فقط می دونم که ننوشتن برای یکی مثل من مثل سر کشیدن جام زهر میمونه . فارغ از همه ی اشتباهام توی زندگی می دونم یه تصمیم رو درست گرفتم و اون انتخاب نوشتن بوده .

دنبال یه مجله ی قدیمی توی کتابخونه ام به دفتری برخوردم که قبلا توش شعر هام رو می نوشتم . همین جور که داشتم اون دفتر رو ورق می زدم فهمیدم یک زمانی چقدر جرات نوشتن داشتم .

اما حالا وبلاگم به خاطر خودخواهی من ( که نوشته هام باید بهترین باشه ) داره خاک می خوره !

خدایا چقدر من مغرور شدم !!!

آره خوب نوشته های من به گرد پای قلم اون دختر وبلاگ نویسی که با سن کمش خیلی خیلی خیلی بهتر از من می نویسه هیچ وقت نمیرسه .

یا هیچ وقت نمی تونم مثل اون یکی وبلاگ نویس داستان های معرکه ای توی وبلاگم بنویسم تا نود درصد مخاطبام صادقانه و متفق القول من رو یکی از امید های داستان نویسی معاصر بدونند


اما خوب که چی ؟

من همین هستم !

همینی که توی وبلاگش غرغر می کنه ، از دیگران تعریف می کنه ، شرح ماوقع حماقت های زندگی اش رو مو به مو می نویسه ، با وجود غرق شدنش توی دنیای فیس بوک باز ازش بد میگه ، یواشکی احساس های خوبش رو با کلی جرح و تعدیل توی قالب شعر میریزه تا علاوه بر این که اون احساس رو یه جایی ثبت کرده باشه نزاره خانوادش اش از جریان بویی ببره ؛ من همینم !

گاهی از خاطرات امروزم میگم و گاهی یاد خاطره های دیروزم می افتم .

کامل نیستم اما نمی خوام لذت نوشتن رو به این خاطر کاملا از دست بدم !



پس پیش به سوی نوشتن تکه های ساده و کوچیکی از زندگی ...




نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 12:14 توسط زهرا|

وقتی بچه بودم دو قسم از برنامه های تلویزیون رو دوست داشتم ، یکی اش که با همه ی هم سن و سال هام توی علاقه داشتن بهش شریک بودم ، کارتون بود ؛ که هیچ .

اما اون یکی که فکر کنم فقط و فقط من بهش علاقه مند بودم آگهی های بازرگانی یا همون تبلیغات بود .  ( هرچند که اون زمان بهش می گفتم تلبیغات ! )

هر جای خونه که بودم به محض شروع تیزر آگهی ها ( که اون موقع توی هر پنج کانال مشترک بود ) خودم رو می رسوندم به تلویزیون و محو تماشای تبلیغات کوتاه و خلاق و اغلب موزیکال می شدم .


ترجیع بند پایان هر تبلیغ هم این بود : مامان اینو برام می قَلی ؟ ( البته با یخچال فریزر امرسان و مایع ظرف شویی تاژ و اوراق بهادار بانک ها کاری نداشتم . ) که تا گرفتن پاسخ مثبت از طرف مادرم این رویه ادامه داشت .



اما حالا بسته ی آموزشی بالا بالا ، کفش ورزشی تن تاک ، کرم حلزون ، دستگاه کباب پز دو گانه سوز پلین ، دستگاه دراز و نشست تن تاک و بسته ی آموزشی زبان انگلیسی بدون توقف با آن مدت زمان طولانی تبلیغ ، رفتار یخ و بی مزه ی بازیگر ها و توضیح اضافات گوینده ( که هوش بیننده را جلبک هم فرض نکرده که بعد از یک بار گفتن حرف باز هم در جملات بعد آن را تکرار می کند . )  گند زده اند به  سرگرمی مورد علاقه ی این نوزده سال و یازده ماهه ی من ! لعنتی ها !!!


خوب فعلا که از تلبیغات خوب و خلاق خبری نیست برویم سراغ آن یکی سرگرمی مان !

برویم بزنیم شبکه ی پویا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 16:52 توسط زهرا|


آخرين مطالب
» آتیش داری؟
» از خوشبختی های ریز زندگی _ 2
» یکی از خوشبختی های ریز زندگی _۱
» بهار داره میاد ؛ همه رو خبر کنید . . .
» فقط موندم با این سابقه ی چای خوردنم چرا انقدر دیر کشفش کردم ؟!
» منفورات یک چپ دست
» انگار تبریک عیده !
» راه رو
» اینا اعصاب خوردکن هستن ! اعصاب خورد کن !!!
» خوب ، هرچند دست خالی اما من برگشتم .
Design By : Pars Skin